ما ، راهمان کلاف در هم جنگل بودو گم شدیم در خود
همچون ستاره آهی
گمگشته درشبی
به ندانستن ماننده در سیاهی ...
ما ، راهمان کلاف در هم جنگل بود...
مقدم ، جا افتاده مردي است . با طمانينه و آرام مي آيد . اوهوووو! از دماغ فیل افتاده است این ؟ ازهمان اول کار ، از وجناتش معلوم است كه درست شدنی نیست و معامله مان سر نخواهد گرفت . او از سالهاي طولاني پشت سرش ميگويد . از تجربه اش . از روابطش با تمام داروخانه هاي دو استان . از حشر و نشرش با اين دكتر و آن دواخانه چي . ازاينكه هميشه توانسته است ديژل را جوری ببرد توی بازار ، که نفس مالوکس به شماره بیفتد واصلا بساطشان را جمع کنند و بروند دنبال کار آبرومند . از آستارا تا کلاله ، آنور گرگان ، با همه داروخانه ها رفیق شخصی است . من اما اين حرفها سرم نميشود . که چی ؟ این بابا ، عامل امپریالیسم دارویی مرک و روش و شرینگ است و باید توی دهنش زد . انضباط ، انضباط است . باید آهنین و بدون تعارف باشد . حرف ، آن است كه من ميگويم . مرغ هم يك پادارد . پس فی المجلس ، درجه هاي اين استوار يكم قديمي را ميكنم و مي اندازم زيرپايش و بي رحمانه همان جا ، سرباز صفرش ميكنم . همينست كه هست . نميخواهيد؟ به سلامت . خوش آمدید . بلند مي شود . نگاهم ميكند . سبيل هايش ميلرزد . سري تكان ميدهد و ... ميرود . فردا از تهران خبر استعفايش را ميدهند.
حالا ، احمد زبر جد ، ايستاده است جلوي در اتاق . كودكانه و نيكخواه لبخند ميزند . راننده و فروشنده مقدم بوده است . جوان است . فقط چند سالي از من بزرگتر . ميداند لابد كه چه به روز مقدم آورده ام و حكما ميخواهد سرم را شيره بمالد . از زمين و آسمان ، بهانه ميگيرم و شرط و شروط ميگذارم . حرفي نميزند . فقط نگاه ميكند و خوشدلانه ميخندد . توي چشمهاي روشنش ، چيزي از جنس مهرباني ميبينم . نرم ميشوم . خلع سلاحم ميكند . اما از اينكه نتوانسته ام قاطع و محكم بايستم و نه بگويم و حالش را بگیرم ، دمغ و بهم ريخته ام . ميگويم حالا فردا موقتا بياييد تا ببينم چه ميكنم ... شاید تا فردا بتوانم بهانه ای جور کنم وآسمان ریسمانی ببافم و کلکش را بکنم و سرش را زیر آب کنم . احمد ازفردا مي آيد و ... مي ماند . رفیق میشویم ! هفت سال بعد ، احمد از شرکت فیروز به پخش البرز کرمانشاه میرود . چند ماهی انباردار است و بعد ، بازهم فروشنده دارو .مرداد 86 ، اينجا در كرمانشاه ، احمد زبرجد روبرويم نشسته است . پير و شكسته . بيمار ، اما سرخوش و اميدوار . چشمهاي جوانش ، ديگر نمي بينند اما همچنان كودكانه و نيكخواهند . لبخند ميزند . گذشت سالها ، تلخي طنز را به لبخندش افزوده است . به چه میخندد این پیرمرد ؟ دیدن روح عریان آدمها اینقدر خنده دار است؟ سالها پيش ، به ديابت مبتلا شد . مرض قند در خانواده پدري او ارثي است . پدرش راننده كاميون بود . يك سفر از اهواز آمد به رشت . نم رشت ، اورا گرفت و ماندني شد . بعد ها ، همین بیماری پيرمرد را زمين گير كرد . غلام واسماعیل برادرهای احمد و خواهر بزرگترش ، هرسه مبتلا به دیابت هستند . احمد نميدانست كه خودش هم گرفتار است . اين را زماني فهميد كه ناغافل ، چشمهایش خونریزی کردند و به شدت آسيب ديدند و تقريبا نابينا شد . توی بیمارستان فارابی تهران ، دکتر شمس ، پسر پروفسور شمس معروف ، چشمهایش را لیزر میکند و جلوی خونریزی را میگیرد . اما دیگر کار از کار گذشته و چشمهای احمد ، چشم بشو نیستند .
- احمد جان ، قسمت این بوده دیگر . حالا ازکار افتادگی بگیر . برایت مستمری تعیین میکنند .
- نه آقا . نه . من اگر کار نکنم میمیرم
- تو که سابقه بیمه داری ...
- آخر با این وضعیت که نمیشود
- میشود . میتوانم . بگذارید بروم ویزیت . توی خانه نمی نشینم .
احمد بغض میکند . بحث تمام است . روز بعد یک ذره بین بزرگ میخرد و راه می افتد برای ویزیت . میخواهد شش صفحه برگه درخواست را با ذره بین پرکند ! یک چشمش پانزده درصد بینایی دارد و چشم دیگرش پنج درصد . خیلی ها پوزخند میزنند . یکی دو نفر دنبال شغلش هستند . شرکت نگران فروش داروست و چند بار قصه بازخرید کردنش مطرح میشود . احمد اما بی خیال است . میخندد و ویزیت میکند . چند نفری در شرکت زیر بالش را میگیرند . کریم آقایی و مصطفی فرهنگ فر مدیران شعبه ، مردانگی میکنند و با او راه می آیند . جاهد و عباس حیدریان ، یک جورهایی کمکش میکنند . داروخانه ها ، اولش قصه را جدی نمیگیرند . وقت ندارند برای اینجور ژيگول بازی ها . باید نسخه مشتری را جورکنند و لیست بیمه بنویسند و حساب چک و بانک و قسط و پرداخت را داشته باشند .- آن کارتن های گریپ میکسچر را از آن وسط بردار بگذار توی انبار ، بعد از ظهر 4 تایش را بده داروخانه درمان ، ايندوسين شياف بگير جايش . خودم با دكتر حساب ميكنم . این ویزیتور هجرت اگر آمد ببین میتانی یک سه چهار هزارتا شربت سرما خوردگی كودكان ازش بگیری شش ماهه ؟ نداریم آقاجان نداریم . آیبیاموکس نداریم . باید همین آموکسی سیلین ژنریک را ببری . من دیگر خوب و بدش را نمیدانم . همین عین مال است . شماحاج خانم ، نسخه تان کو . این یکی قرصت نیست . کنتراسپتیو- ال دی آمده جايش . به دکترت بگو ببین چه دستور میده برات . تو باز با این ذره بینت آمدی ؟ هی هی ! کره این پخش البرز آدم سالم درست و درمان نداره توی دکان دستگاهش که این کور و کچل هاشه میفرسته سراغمان ؟
اما احمد ، مایه اش سفت تر از این حرفهاست . با خنده اش همه را از رو میبرد وخودش و ذره بینش را جا می اندازد . ماهم بیکار نیستیم . آنقدر گیر سه پیچ میدهیم برای نصیحت کردن که دق بکند و باد بیاورد :
- احمد جان ، احمد آقا ، عزیز من ، برادر من ، میروی توی جاده ، ماشین میزند لت و پارت میکند . بیا همینجا توی کرمانشاه برایت یک کیوسک بگیریم از شهرداری . خودمان هم بهت جنس میدهیم . بسكوت ، سیگار ، پفک ، روزنامه ، کاپوت... لااقل توی شهر بمان . خودمان هم میایم کمکت .
- نه آقا . نه . من اگر ويزيت نکنم میمیرم
- بازخرید میشوی !؟ پیغام داده اند سالی دو ماه و نیم میدهند ها !
- نه ! بيكار بنشينم چه كنم ؟
- کار توی شعبه بهت بدهیم . تلفنی درخواست بگیر . یا تلفنچی ... آن دکه نگهبانی ... بشو اينفورميشن
- نه ! بگذارید بروم ویزیت
- پس داروخانه های داخل کرمانشاه را برو
- توي كرمانشاه كه گفته ام فرزام مي آيد دستم را ميگيرد و از چهارراهها ردم ميكند . بعدش هم کرمانشاه و آبدانان که فرقی ندارد . دره شهر هم دو قدم آنورتر است . خوب آنها را هم میروم ...
چند سالی میگذرد . بيماري ادامه دارد . نارسايي كليه و دياليز ، هديه بعدي ديابت به او است . چقدر ساده و بچگانه است . چند روزی با ضعف شديد و تنگي نفسي كه حتي راه رفتن را مشكل ميكند ، میسازد . بعد نفس کشیدن آنقدرمشکل میشود که ناچار است برود دكتر . ويزيتوری که نتواند راه برود ، نوبر است . دکتر اخم میکند . بايد آزمايش بدهد . نتيجه خنده دار است Creatinine 9_______ normal range .7 to 1.2 دكترنگاهي به برگه آزمايش ميكند و آرام ميگويد :
- مينويسم برويد بيمارستان براي دياليز .
احمد خنده اش ميگيرد و ناباور ميگويد دياليز ؟ یاد همکاری می افتد که یکسال و نیم پس از ازدواج ، زنش بعد از يك سقط جنين ناگهاني ، دیالیزی شده و زندگیش به هم ریخته است . نسخه را مي گيرد . بلند ميشود و باز مي خندد . از همان روز ، بيمارستان و دياليز و آن شلنگ های پلاستیکی وامانده و خون و خون و خون و ورم و آماس و تشنگی دائم و حسرت یک جرعه آب خنک و تهوع زیر آن دستگاه شکنجه جهنمی ، ميشود بخشي از زندگي روزانه احمد . هفته ای سه بار ، هربار پنج ساعت زیر دستگاه دیالیز و همان فردا صبح ، توی جاده :
- اقر به خیر . کجا انشاا... احمد آقا ؟
- آقا ، میروم اسلام آباد غرب ویزیت
- آخر تو ... آخر پسر ، تو مگر طاقتش را داری ؟
- ای آقا . بخدا اگر کار نکنم میمیرم
- خدا خیر داده . به کشتن میدهی خودت را
- خدا شما را سلامت بدارد آقا . اینهم سهم ماست . راستی آقا ، خبر خوش . آن یکی هفته عروسی فرزام است . می آیی عروسی ؟ ...
احمد خوب و پرطاقت رانندگی میکند . رانندگی خاور را خودش یادم داد . یکبار کنار دستم نشست و تا تبریز با خاور رفتیم . چه شانسی آوردیم که هردومان را به کشتن ندادم ! دست به تصادفم محشر است . هفته بعدش ، کامیون را دادیم تعمیر اساسی . به گمانم که گیربکسش بالکل عیب کرده بود ! روزی که فرزام پسر بزرگ احمد بدنیا آمد ، او بامن توی جاده بود . شاید رویش نشده بود بگوید که همسرش در بیمارستان است و منتظرش هستند . یا شاید گفته بود و من فکرکرده بودم که حالا یک روز دیرتر ، خیلی هم مهم نیست ! وقتی رسیدیم ، هول هولکی رفتیم طرف بیمارستان . جلوی در بیمارستان آریا ، گوشه سبزه میدان ، خواهر خانمش پرید بیرون و بخاطر تاخیر ، حسابی خجالتمان داد و بعدش تازه تازه ، یادش آمد که باید بگوید پسر است ! احمد فقط خندید و رفت که پسرکش را ببیند . فرزام را که آوردند نشانمان بدهند ، یک طرف کله اش را بخاطر گرفتن رگ برای تزریق سرم ، تراشیده بودند . زردي آورده بود طفلك . حالا آن فرزام انچوچک ، عاشق شده و دارد عروسی میکند . عاشق شدن پسرک را احمد با قهقهه میگوید . یاد عاشق شدن خودش افتاده است شاید . حکایتی بود این عاشق شدنش . دیده ای یک وقت دستت زخم میشود . جایش را میکنی . درد دارد و خون می آید . اما کندن زخم ، یک جور هایی کیف میدهد ؟ دختر جناب سرهنگ توی نامه اش نوشته است که تا آخر ، پایش ایستاده است . هرکی بخواد دانکی بزه ایتینگ کنه . باید که پای لرزش هم سیتینگ کنه . حالا سهم احمد این شده است که چهره نوه اش را با ذره بین ببیند . اما کسی چه میداند که روزی که نوه احمد بدنیا بیاید ، اگر نوبت ویزیت پاوه و جوانرود باشد ، آیا احمد بموقع به بیمارستان خواهد رسید ؟
پیوند کلیه بخاطر دیابت قابل انجام نیست . داستان غریبی است این بدن آدمیزاد . میگویند چون دیابت دارد ، یعنی برای همیشه لابد ، باید پیوند را فراموش کند و با دیالیز کنار بیاید . احمد با بیمارستان صحبت میکند واز طریق آشنایی با مسئول داروخانه بیمارستان ، بالاخره راضی شان میکند که نوبت دیالیزش را به ساعت های آخر شب بیندازند که بتواند به کارش برسد . اين ، هنوز همه سهم احمد از زندگي نيست . سوغاتی های ديگر در راهند . مشکل شدید کبدی ، حمله قلبي و گرفتگي رگها . دیگر جنسش جور جور میشود . گویا اوضاع خیلی قمر در عقرب است . دراز به دراز ، با یک معرفی نامه میفرستندش تهران . دکتر ماندگار می بیندش و با ابروی گره خورده ، میگوید برش گردانند کرمانشاه . شده است ابو دردا . تازه اگر قندش را با هزار من بمیرم و تو بمیری جفت و جور کنند و بتوانند ثابت نگاهش دارند ، توی اتاق عمل باید دستگاه دیالیز باشد که نیست . بیمار باید در حین عمل دیالیز شود . بعد از عمل هم در اتاق مراقبت های ویژه ، باید دیالیز ادامه پیدا کند . همه اینها با هم ، یعنی ریسک بالاست و عمل قلب باز انجام نمي شود . بدون عمل چقدر دوام می آورد ؟ خدا عالم است . شش ماه ؟ یکسال ؟ ده سال ؟ کسی چه میداند . عمر ، دست خداست . برمیگردد کرمانشاه و فردایش میرود ویزیت . گفته اند میتواند بنشیند و تلفنی صورت بگیرد . اما حالیش که نیست . میزند به جاده .
مرداد 86 در کرمانشاه ، احمد زبرجد روبرويم نشسته است . پيروشكسته . بيمار . چشمهاي جوانش نمی بینند ، اما همچنان کودكانه و نيكخواهند
- رویت کم شد ؟
- نه !
- حالا دیگر می نشینی توی خانه برایت یک از کارافتادگی تمیز و خوشگل بگیریم بشوی شهردار زنجان ، بالاخره بازن نشسته بشوی ؟
- نه !
- نه و مرض ! نه و حناق یک ساعته ! آخر پیرو کور و شل و پل شدی رفت . لجبازی میکنی تا کی؟ سابقه بیمه ت که تکمیل است . کورمال کورمال باآن ذره بین شرلوک هلمزی میروی ، خودت را آواره دشت و بیابان میکنی که چه بشود . توی این جاده ، سگ صاحبش را نمیشناسد . هر دشتکی آسمان جل ، موتور وپیکان و لندی ور خریده است ، افتاده است توی جاده . میزنند چل و چلاقت میکنند ، در میروند . بنشین توی خانه ت ، مستمریت را بگیر بخور صفاکن . چه مرگت است دیگر برادر من ؟ شتر را با بارش دارند میخورند ، تو حق خودت از گلوی وامانده ات پایین نمیرود؟
- قول داده ام فردا بروم ایلام داروخانه دکتر ملکی
- که چه بشود ؟
- قول داده ام دیگر . حالا فردا را بروم تا بعد
- تو عقلت کم است بخدا
- نمیدانم عقلم کم باشد یانه . اما بخدا من اگر کارنکنم میمیرم ...
- اگر هم کارکنی ...
- راستی آقا این شرکت جدیدی که هستی ، می شود یک کاری برای فرزام جورکنی ؟ وقت وضع حمل خانمش آبان ماه است . پسرخوبی است . شر نیست اصلا . رئیس جمهور که آمد کرمانشاه ، از در استانداری که در آمد ، این مادرش پرید جلویش . قیامت شد . میخواستند نگذارند . اما نامه را دادیم دست خود خودش . تازه خودش گفت خواهرم ، شماره تلفن هم دادی ؟ بعد از بیست و پنج روز ، نامه از دفتر رئیس جمهور آمد که رسیدگی شد . بروید تامین اجتماعی . رفتیم ، گفتند به ما دخلی ندارد ، باید بروید استانداری . رفتیم ، گفتند کار که نداریم . اما حالا شاید بودجه ای جور بشود ، کمیته امداد وامتان بدهد . صبرکنید درست میشود . صبر کردیم ، درست نشد . مادرش توی نامه نوشته بود که این ، دیالیزی است . هزار جور درد و مرض دیگر هم که دارد . پسرم هم بیکاراست . زن هم دارد . صدقه هم نمیخواهیم . فقط یک کاری کنید برود جای پدرش کارکند . همین . اما نشد دیگر . قسمت نبود لابد . حالا ، کار اگر داشته باشد ، خودم هم هوایش را دارم . همراهش میروم ویزیت ، یادش میدهم . سه ماهه برایت می کنمش یک ویزیتور دارویی درست و حسابی فرد اعلا .
- میشود تو به فکر خودت باشی ؟
- من ؟... بفکر خودم باشم ؟ ای آقا ... من که خوبم ! من که خوبم ... من که خوبم ...
از بغض ، از غیظ ، از خنده ، دندان قروچه میکنم و زبانم را گاز میگیرم . کیست اینکه توی قلبم ، به جانم نق میزند ؟ قلبم دارد می ترکد آخر . کسی نیست به داد برسد ؟ آهای ! کسی نیست که بشنود ؟ هیچکس ؟ شما چی ؟ شما که همینجایی ! نمیشنوی ؟
- فیلم هندیش نکن دیگر . گریه و پستان به تنور چسباندن ندارد که . هرطرف نگاه کنی ، کرور کرور همینها را میبینی . زیرپا ریخته اند و له شده اند . بی خیال شو .... مردگنده را نگاه کن . انگاری بابایش مرده باشد ، گریه میکند . توهم برای خودت یک پا اوشکولی ها حسین آقا ... آخر پنجاه و چهار پنج سال از سنت میرود , هنوز این دندان عقلت در نیامده ؟ هشتت گرو نهت است , فقط بلدی زرت وپرت کنی ؟ خوبیت ندارد که اینجوری زار میزنی . مردم میگویند پیر شده ای ، اجاره داده ای آن بالا خانه نداشته را . بگیر این دستمال را . بگیر مفت را پ�-A7ک کن . راست میگویند که آدم که پیرشد , هم خرفت میشود , هم دل نازک . مثل بچه ها !
بیاد محمد خیرخواه افتاده ام . عجب حسی داشت این مرد برای کارکردن . هیچ نمیتوانست که یک جا بنشیند . باید کاری میکرد . حتی اگر نشسته بود ، توی همان نشستن ، باید یک کاری میکرد . حیف از وقت و عمر نیست ؟ می شود همین طور که نشسته ای ، آن میخ کج شده راصاف کنی و آن پیچ شل شده را ببندی . راستی آن چیست گوشه حیاط ؟ آشغال ؟ باید رفت و برداشت . جوان که بود ، توی انبارشرکت فیروز ، کامیون های دارو و تلویزیون آر- تی- آی وکولر گازی امرسون و یخچال کلویناتور را یکنفره خالی میکرد . انعام منعام و مزد اضافه هم در کار نبود . حالا که پیر شده ، شاسی کج کرده و یکطرفه و کجکی راه میرود . پنج شش سال پیش ، مجبورشد خانه اش را بفروشد و تاوان یک چک برگشتی را به دامادش بدهد که مبادا دخترش توی شهر غریب ، اسیر و عبیر حرف و حدیث و نیش زبان مردم بشود . خانه را فروخت دو میلیون و بعد از یک سال ، همان خانه شد ده میلیون و بعد از آن ، دیگر محمد خیرخواه ، حسرت صاحبخانه شدن به دلش ماند که ماند . حالا سرانه پیری ، رفته است توی پخش فردوس سرایداری میکند . باز هم خدا پدر پرویز رحیمی زاده را بیامرزد که این سرپناه رابرایشان جور کرد . حسن پسرش ، با بیست و پنج شش سال سن و زن و بچه ، چند سال پیش سکته کرد و حالا مانده است روی دست پدرش . خیرخواه و زنش ، تابحال ده بار زنگ زده اند که برای پسر کوچکتر ، کاری جورکنم و نتوانسته ام . این ها را ببین که پارتی کلفت تر از من پیدا نکرده اند . راستی مدتی است ديگر زنگ نميزنند . نا امید شده اند یعنی ؟ یا اينكه کاری شايد جورشده باشد برای پسرک؟
چقدر دیر شناختم آدمها را . آن كيست توي تاريكي ؟ سیروس تویی ؟ سیروس بری فروشنده مرکز توزیع کرمانشاه که غم مرگ دخترجوان تازه عروسش ، ریشش را سفیدکرده و چشمانش را به گود نشانده ؟
- توکه همیشه میگفتی و میخندیدی . یادت می آید نقش خان را توی آن سریال داشتی توی تلویزیون ؟ حکایت آب شنگولی و حال و هول و صفا و سرمستی ؟ اسمش چی بود ؟ میر نوروزی ؟ يادت هست چه قيافه اي گرفته بودي و همچين باد به بروت مي انداختي كه آدم باورش ميشد هفت پشتت ، خان سراب قنبر بوده ؟ حالا چرا اینجوری شدی پس ؟ سیروس جان؟ سیروس ؟
- میدانی آقا ؟ خیلی سخته . خیلی . هیچ نمی تانم که یادم بره . هیچ... همیشه یادم میاد ... روز ، شب ، نصفه نيمه هاي شب ، مي پرم از خواب . هيهات ... تو دختر نداشتي كه بداني ...
پیر مرد ، جلوی چشمم می شکند . این چیست كه ته چشمش برق میزند ؟ اشک است ؟ یا اينكه تمام ماجرا كلك است و مرا سر کار گذاشته و دارد برایم تیارت در می آورد ؟ اینکاره است دیگر . الان است كه ریسه برود از خنده و بگويد نه بابا ، شوخي بود . اينهم ساناز ، زنده و سلامت . هاااا....ها . بفرما ! اما اين صداي هق هق از كجا مي آيد پس ؟ كي دارد گريه ميكند ؟
مصطفی فرهنگ فر میگوید که سیروس بری ، سرانه آن روزی که دخترش رفت تابحال ، ریشش را نتراشیده است و هرروز میرود سرخاک . چقدر دیر شناختم این آدمها را . تب دارم . تب دارم . خدای من ... خدای من ... پس کی صبح میشود ؟
احمد زبرجد پخش البرز ، هنوز با همان ذره بین کذایی اش ، ویزیت میرود . قلبش حالا دیگر خیلی اذیت میکند و یک روز درمیان هم روی تخت دیالیز میخوابد . داروخانه های کرمانشاه ، کردستان و ایلام اورا میشناسند و منتظرش هستند . اواز نسل منقرض مریخی های مهربانی است که کاررا ، نه برای تراکتور ، که شایسته انسان میدانند . خیلی هارفته اند . خیلی ها بریده اند . نسل کار ، روزبروز تکیده تر واندک شمارتر میشود . هرروز ، این ور و آن ور ، عده ای از ته مانده ها ، میزنند به خاکی و حیف میشوند . دریغا که این حافظه پیر وامانده دیگریاری نمیکند نام بسیاری رفتگان را بیاد بیاورم که فقط عاشق آن بودند که نان سفره همه ، گرم باشد و آب کوزه هاشان سرد . اما ... بگذارید تا آبان ، بخاطر خدا فقط تا همین آبان منتظر بمانیم . قرار است نوه احمد همین آبان متولد شود .
آقایان ، این احمد ، یعنی همین آقای زبرجد را عرض میکنم . تمام سال های ابری جوانیش ، با کمک آن ذره بین که ملاحظه میفرمایید ، داروی کارخانه شما را توی کوره راهها و کوه وکتل های ایلام زمان جنگ ، به داروخانه های زیر چادر ، فروخته است . کم راکت نخورده است دور و بر همین داروخانه های چادری . مستحضر هستید که ... کدامتان ... وقت اگر دارید البته ، بزرگواری میکنید كه بین دو جلسه مهم هم شده ، تولد نوه اش را به او تبریک بگویید ؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر