- الا يا ايهاالساقي ادر كاسا وناولها ...
آن پشت ‘ قبر دكترفاطمي است و كنارش ‘ قبر خواهرش . چه دلي داشته است اين زن . آدم خودش را بيندازد تنگ چاقوي شعبان بي مخ و 10 تا چاقو بخورد و بازتن را سپربلاكند ؟ چه دلي داشته ؟!
- الايا ايهاالساقي ادركاسا و ناولها ... كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها ...
توي مقبره جورابچي ‘ قيامت بپاست . دستها را مي آورم بالا و چمچه ميكنم و محكم به سينه مي كوبم . الا يا ايهاالساقي ادر كاسا و ناولها ... پير مرد ‘ حيران ‘ نزديك قبر تازه بدون سنگ ايستاده است . دل ندارد گويا كه راه بيفتد و كنار قبر برود . چانه اش ميلرزد . چشمها دو دو ميزنند . گردن لق ميخورد . دم و حالي است كه اشك در آيد . آن بيرون ‘ نوحه خوان صداي بيحوصله اش را بلند ميكند :
- شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل ...
دست را تاب ميدهم و ميكوبم به سينه . تمام شد ؟ همين ؟ جلوي چشمم تار ميشود . خاشاك رفته است به چشمم شايد . سايه اي نازك ‘ رد ميشود و تاب ميخورد و بطرف مقبره جورابچي ميرود . كيست ؟
- كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها ...
سينه ام ميسوزد . سايه ‘ زني است با سه تاج گل توي دستهايش ‘ يك قلب بزرگ و دوتا كوچك . غنچه هاي صورتي . جوان است اما شانه هاش خم شده . پا ميكشد . مثل پیرزن ها . آن دوتا تاج گل كوچك ‘ مثل كوچولو هايي هستند كه دست مادر را گرفته باشند . تمام شد . امير آرام خوابيده است . پيرمرد ‘ سايه را كه مي بيند ‘ بغضش مي تركد و روي زمين ولو ميشود . جلوي در مقبره ‘ زنها ضجه ميزنند . سايه از پير مرد رد ميشود . دامن ميكشد و بطرف قبر بدون سنگ گوشه اتاق ميرود . پير مرد دستش را ستون ميكند كه برخيزد . ميخواهد برود بطرف قبر و كنار سايه بايستد . بدن ياري نمي كند . باز پخش زمين ميشود و ناتوان و وازده مينالد . نوحه خوان خسته است . عرق كرده و صدايش خش افتاده است . كم رمق و افسرده ‘ تحرير ميدهد :
- پروردمت به ناز كه بنشينمت به پاي . آخر چرا به خاك سيه مينشانيم ...
نفسم تنگ شده . هواست كه دم دارد ؟ دستها به سينه ها ميكوبند . مرد ها خسته اند . صداي نوحه خوان مي افتد . سايه ‘ كنار قبر نشسته و خيره است .
***
سه / چند ماه بعد ‘ پير مرد را همان جلوي در اتاق مقبره جورابچي ‘ نزديك قبر پسرش دفن ميكنند . امير آرام خوابيده است .
***
امير متين زاده خليلي ‘ مدير امور شعب شركت سهامي فيروز ‘ سي و سه سالش بود كه گفت قلبم درد ميكند . مگر آدم بايد حتما رستم و زيگفريد باشد يا ناپوليون بوناپارت يا نوستراداموس يا پورياي ولي يا مترنيخ يا عضدالدوله ديلمي كه بگويند مرد بزرگي بود ؟ بزرگ بود . با آن جثه ظريف و پسرانه اش ‘ پهلواني ‘ مردي بود . طرفه اينكه توي بلبشوي آن سالها كه سبيل ها از بنا گوش در ميرفت و هر گربه ريقوي مافنگي ‘ اسم خودش را گذاشته بود پهلوان اكبر خراساني و لطفعليخان زند و يك اف و پف هم ‘ باري به هرجهت ‘ به تهش چسبانده بود و ميخواست كه به ضربا زورا ‘ نسب به ماركوس انجليانوس يا مائوس چينانوس برساند ‘ هيچ ادعايي ندشت اين مرد . نه سياسي بود ‘ نه ادا و اصول درمي آورد و لاس خشكه ميزد كه به آلاف و اولوف برسد . حرف دلش را ميزد فقط . معلم نبود . يعني هيچ چيزي را به تو درس نمي داد . اصرار نداشت كه اين درست است و آن غلط . باتو تفاخر نميكرد كه او ميفهمد و ميداند و توي نافهم ايلياتي ‘ نميفهمي و نميداني و البته مصلحت دنيا و خيرآخرتت درآن است كه اين علامه همه چيز دان را روي سرت بگذاري و حلوا حلوا كني . اهل كشكول و من تشا برداشتن و مريد و مراد بازي و قطب الاقطاب شدن نبود . شاهكار مديريتي اين مرد ‘ آن بود كه او ‘ فقط خودش را زندگي ميكرد ‘ بي هيچ تصنع و تكلفي و تو خودت ‘ به اين نتيجه ميرسيدي كه حق با اوست . به اينكه بايد هم آن گونه رفتاركني كه او ميگويد . ميگويد ؟ چيزي به تو گفته ؟ ميخواهد . ميخواهد ؟ چيزي خواسته از تو آيا ؟ مي انديشد . مي انديشد ؟ از انديشه اش به تو چيزكي بروز داده ؟ گفتنش سخت است . درستش ‘ شايد اين باشد كه تو پيش خودت ‘ به اينجا ميرسيدي كه حق با اوست . به اينكه بايد آنگونه رفتار كني كه او ميپسندد / ميپذيرد . يانه... آنگونه بايد رفتار كني كه تو پيش خود ‘ گمان داري كه پسند اوست . كاريزماي سي و سه ساله .
پاي كار كه وسط مي آمد ‘ مثل سنگ سخت بود . بيرحم . شوخي با هيچ بني بشري نداشت . پاي رفاقت با كاركنانش اما ‘ مثل آب بود . مثل حرير . نرم ‘ مهربان ‘ رقيق . از آنها بود كه شادي را تقسيم ميكنند و غصه را پنهان . همانها كه سرشان را توي چاه ميكنند و بي صدا زار ميزنند . يك وقتي ‘ عيال مربوطه را مجبور شدم ببرم بلاد فرنگ كه زنده بماند . وقتي برگشتم ‘ آس و پاس و خالي و مفلوك ‘ رفتم پيشش كه پس آخر من چه كنم ؟ كفگير خورده است به ته ديگ . فزرت زندگي مان ‘ قمصور شده است ‘ مفصل و مبسوط . آخر ما را چه به اين غلطكاري ها ؟ يك نگاهي كرد به من و به خودش . گفت كار سراغ داري ؟ گفتم پيدا ميشود . تا داريم پارتي . از جان حاضرند برايمان مايه بگذارند . اما دريغ از يك پاپاسي كه كسي خرجمان كند ! گفت برو كاركن . گفتم پس شركت چي ؟ شما چي ؟ بروم يعني ؟ گفت ميتواني راه ببري هر دو جا را ديگر ...؟ گفتم چه بگويم آخر . گفت كار را زمين نميگذاري ؟ گفتم نه... گفت برو كاركن . كار مرا هم پيش ببر . گفتم آخر حضرات بادمجان دور قاب چين خبر ميبرند . اوضاع بهم ميخورد ‘ كودتا ميشود . گفت خودم بهشان مي گويم . فكر بهشت و دوزخش را تو نكن . كاري اگر هستي ‘ بروكار كن . جوابش را من بايد بدهم . آمدم از اتاق بيايم بيرون ‘ صدايم كرد . گفت حضرت ! دارم رويت حساب ميكنم . حاليت كه هست ؟ كار من زمين نميماند ديگر ؟ فروشم نمي افتد . ها ؟ آن هدف فروش آخر ماه كه يادت هست ؟ حكايت آبرو داري است . ميداني كه ؟ توقع دارم از تو . خجالتمان نميدهي انشاا...گفتم خيالتان راحت . خنديد و گفت حالا شد . برو به سلامت . رفتم و شدم مدير شهر و روستا . يك سال و نيم آنجا بودم تا قرض و قوله ها تمام شد و توانستم نفس بكشم . آنوقت زدم بيرون و باز برگشتم به فيروز .
سي و سه سالش بود فقط ... يك روزي باهم راه ميرفتيم كه براي اولين بار شنيدم كه گفت قلبم درد ميكند . گفتم ثقل كرده ايد آقا لابد . چه خورده ايد ديشب ؟ زياده روي حتما ...؟! گفت نه اخوي . درد ميكند اين بي پير . ايناهاش ‘ همينجا . و كف دستش را فشارداد جايي وسط جناغ سينه اش و بلند نفس كشيد . گفتم دكتري ؟ دوا درماني ؟ چه وقت قلب درد است آخر ؟ خنديد . نگاهم كرد . ازگوشه چشم نگاهم كرد و خنديد . گفت كاسه كه پر بشود ‘ وقت نمي شناسد برادر . سن و سال نمي فهمد كه . پرشده است ديگر كاسه ام . گفتم اي آقا ‘ قدري مسلك نبوديد شما ؟! حالا گيرم كه برگ درخت هم بي تقدير از شاخه نيفتد . گفت تقدير من آنجاست . همانجا توي آن اتاق نشسته است و دست دراز كرد و اتاق جمشيد رانشان داد كه تازه آمده بود و بي قمقمه ‘ مشق ميكرد . گفتم آخر اين كه عددي نيست . خودتان كه ميدانيد . شده است كاروانسراي شاه عباسي . هرروز اين پسر عمه و آن پسرخاله را مي آورند و ميفرستند اينور و آنور ‘ ميشوند رئيس كل چسب پاكات . خرج كه از كيسه مهمان بود ‘ حاتم طايي شدن آسان بود . گفت دلم گرفته . براي خودم . براي خودمان . براي هشت تا مدير شعبه اي كه تمام جوانيشان را توي يك كيف دست گرفته اند ‘ افتاده اند توي جاده ‘ قلب الاسد تابستان يا وسط سياه زمستان ‘ خاكي و اسفالت را گز كرده اند و منت از صغير و كبير كشيده اند . حالا بايد بخاطر چهارتا آدم كه سوراخ دعارا گم كرده اند و شيپور را از سرگشادش ميزنند ‘ اينقدر راحت ‘ مهر را بزنند توي پيشانيشان ‘ ردشان كنند به امان خدا ؟ همين ؟ آخر اينها كه فقط مرغ عزا و عروسي بوده اند . كجايشان به اينتليجنت سرويس و كا- گ- ب ميخورد ؟ گفتم حالا كوتاه بياييد و بي خيال شويد . چيزي نشده هنوز . مقر آمد كه جمشيد گير داده است به يكي دو نفرمان و گفته است كه بايد برويم و دو تا پسرخاله تازه وارد را اسم داده است كه بايد مدير شعبه شوند و او نپذيرفته و كل كل كرده اند و جمشيد برايش حكم روكرده كه اختيار تام دارد و سر آخر گفته است كه اصلا بايد روشن بشود كه خود جناب مستطابت كدام وري هستي ؟ او هم جوابش داده است كه اين مادر مرده ها فقط جان كنده اند و از اين حرف ها كه ميزنيد و اين قضايا و فرمايشات قلمبه سلمبه و شش من هشت شاهي ‘ بيخبرند . اگر هم مي خواهيد خاله خانباجي خودتان را بياوريد ‘ خود دانيد . اينها هم هيچ كار ديگري اگر نتوانند ‘ مثل بقيه ميروند جلوي سينما آتلانتيك بساط ميكنند ‘ سيگار دان هيل و وينستون سه خط و چهارخط و شورت كاپيتان ميفروشند لابد ‘ ياچه ميدانم ‘ مثل خيلي هاي ديگر ‘ مي روند جلو دانشگاه ‘ كتاب جلد سفيد مي دهند دست بچه مردم . اما چرا بي اجرشان مي كنيد ؟ چرا بادست من ؟ آخر ناني كه بانان بريدن بدست بيايد ‘ خوردن ندارد كه . خلاصه آخرسر هم ‘ زده اند به تير و تارهم و درشت بارهم كرده اند مفصل . آنوقت امير هم بي خداحافظي ‘ بازي را به هم زده و گذاشته است و آمده است از اتاق طرف بيرون .
مثل ماهي طلايي توي تنگ كه هوا كم بياورد ‘ نگاهم كرد . دهانش را باز كرد و هوا را با حرص كشيد توي سينه اش . كف دستش را فشارداد جايي آن وسط جناغ سينه . گفت اينجاست كه درد ميكند . تير ميكشد . پخش ميشود توي كتفم .توي بازوهايم . وسط دنده ها. كانه يكي با چاقو ميزندم و ميپيچاند چاقويش را . گفتم همين الان برويم دكتر . نگاهي ميكند و يك نوار ميگيرد ‘ قال قضيه كنده ميشود . خلاص . گفت مسعود وقت گرفته است برايم از دكتر اباذري . قول گرفتم كه حكما برود و پشت گوش نيندازد . پنجشنبه عصر بود گويا كه ازهم جدا شديم . جمعه ‘ دو بار زنگ زدم كه حالش را بپرسم ‘ جواب نداد . گفتم كه حتما رفته است از خانه بيرون . چه ميدانم ‘ مهماني اي جايي . يقين كردم بهتر شده . شنبه صبح كه رفتم شركت ‘ گفتند همان جمعه عصر تمام كرده است .
بسيار روز بعد بود اما كه مسعود گفت وقتي زنگ زده اند كه امير قلبش ناغافل درد گرفته و افتاده ‘ پنج دقيقه نشده كه خودش را از مطب رسانده به خانه خواهرمان . اما گوشي كه گذاشته ... يعني فقط بغض كرد وگفت : قلب نداشت ... بعد هم رو برگرداند و بلند شد رفت جلوي پنجره ايستاد و نگاه كرد به سار هايي كه درخت جلوي پنجره مطب را كرده بودند عين بازار شام . خداتا سار نشسته بودند روي درخت و دنيا را گذاشته بودند روي سرشان . قيامتي بود .
پرسيد : سيگار نداري ؟
***
آي جماعت ‘ آي جماعت ‘ من آن سه تا تاج گل غنچه هاي صورتي را كه خواهرم دست گرفته بود و آورده بود سرخاك ‘ يادم نمي رود . چه كنم ؟ يكي هست به من بگويد كه اين چه رسمي است كه يك نفر ‘ همه جوانيش را بگذارد و دو تا بچه را از آب و گل بگذراند و آنوقت من و جمشيد ‘ اسم خودمان را بگذاريم مرد و دلمان را خوش كنيم ؟ اين را ميگويم كه هم شما بدانيد ‘ هم جمشيد ... حالا گيرم كه بيست سال گذشته باشد و من ديگر خطوط چهره امير را هم درست بياد نياورم . گيرم كه بيست سال گذشته باشد و من ده سالي باشد كه سرخاكش نرفته باشم . گيرم كه هيچ ندانم كه آن جمشيد ‘ آن جمشيد ... هم الان كجاست...
***
علي اكبر جانقرباني مدير مركز توزيع پخش البرز اصفهان ‘ از فروشندگي شروع كرده بود . خودش ‘ درحالي كه سعي ميكرد نخندد اما ما را بخنداند ‘ ميگفت كه چطور تشت ميگذاشته اند سركوچه ها و يكي شان مي رفته روي يك بلندي ‘ تير چراغ برقي ‘ سقف ميني بوسي ‘ جايي ‘ با سر و صدا ‘ معركه ميگرفته و مردم را جمع ميكرده و آن ديگري ‘ رختشويي با پودر شوينده را توي تشت ‘ نشان مردم ميداده و آنقدر ادامه داده اند تا جماعت حقوق بگير ‘ ياد گرفته اند كه جاي چوبك و صابون ‘ مي شود از پودر رختشويي استفاده كرد و آنقدر درياي صدگرمي دو زاري را ريخته اند توي مغازه ها كه فاب خارجي را از رو برده اند و دريا مانده است و تايد و برف و این بازار درندشت . جانقرباني ‘ جانقرباني باقي ماند . آنقدركه بعد از رئيس شدن ‘ همكارانش هنوز صدايش ميكردند اكبر آقا و با داشتن همين آدم ها بود كه خسروشاهي و لاجوردي ‘ يكيشان شد خسروشاهي و آن يكي هم شد لاجوردي
لودگي چيزي است سواي طنز . علي اكبر جانقرباني هميشه چيزي در چنته داشت كه تو را بخنداند و جوري سرطاس بنشاندت كه خودت را خوب سياحت كني و پفي به ريش خودت بخندي . اما لوده نبود اصلا . خوب كه توي كوكش ميرفتي ‘ ميديدي كه تلخ است و تلخ ميخندد و يك جورهايي نگاهت مي كند كه دست و پايت را گم مي كني و به صرافت مي افتي كه عاقلي دارد به سفاهتت ميخندد و طرفه آنكه تو را نيز وامي دارد كه بخندي . آنچه در جانقرباني بود ‘ بعد ها فهميدم كه بذله گويي سنتي اصفهاني نبود ‘ زهرخند رند نيش از روزگار خورده اي بود كه توي زندگيش ‘ اين هوا رئيس ديده بود ‘ يكي از يكي آقاتر ! و حالا حالا ها ‘ مانده بود تا ما تازه رئيس ها ‘ بفهميم كه او تا كجا هايش را خوانده است .
روزي كه سكته كرد و افتاد ‘ رفتيم به ديدنش . تويCCU كلي خنداندمان و اشكمان را در آورد بابت اينكه ميگفت تخته گاز رفته و موتور سوزانده است و از اين ببعد بايد كس ديگري را پيدا كنيم براي سكته دادن و او ديگر قلبش نميكشد كه خرده فرمايشات مان را تيار كند و بايد يكي ديگر را بجوييم كه جورش را بكشد و ما را از بيكاري دربياورد كه تنور مردم آزاري مان ‘ باز هم گرم باشد . بيرون كه آمديم ‘ گفتيم جانقرباني ديگر تمام شد . بايد به فكر كسي باشيم . اين پدر آمرزيده هم يك چند صباحي مي رود توي پارك مي نشيند و دلي دلي كنان ‘ گردن كج ميكند و حسرت روزگار غدار و فلك كج مدار را مي خورد تا كاسه اش پرشود و قبض را بگيرد و برود به امان خدا . دكتر برايش دوماه و نيم استراحت نوشت . دو ماهي نگذشته بود و ما هنوز رئيس بخت برگشته بعدي را نجسته بوديم كه بناگاه ديديمش كه برگشت و نشست پشت ميزش و شروع كرد به كاركردن . كشتيارش شديم كه آقاجان ‘ نميخواهيم زود تر از ساعت 11 بيايي سركار . كاسه داغ تر از آش نشو . دو هفته اي ‘ بله بله گفت و بعد ديديم كه فقط ريش جنبانده و از اين گوش شنيده و از آن يكي بدر كرده و سركارمان گذاشته است ‘ بد فرم...! خروس خوان ‘ با گزمه و حمامي و نانوا و كله پاچه اي ‘ از خانه بيرون ميزند و دير وقت شب ‘ با نگهبان در را ميبندد . نشد كه نشد . تن نداد به خانه نشستن و بازنشستگي . انتظار ملك الموت كشيدن را برخود هموار نكرد . همچنان به اذيت و آزاري كه از ما تازه رئيس ها ميديد ‘ رضايت داد . دوسالي نگذشت كه يك روز ‘ سكته دوم آمد و ... تمام شد . تمام شد ؟
***
توي مسجدي در زاهدان نشسته ايم . هرتازه واردي ‘ رو به صاحبان عزا و خانواده تازه گذشته ‘ مي ايستد ‘ سر فرود مي آورد و به زمزمه اي دلجويانه ‘ از آنان مي خواهد كه راضي باشند . من حيران آنم كه به چه چيز بايد راضي بود ؟ به كدام تقدير ؟ به مرگ و نيست شدن ؟ و شگفت آنكه در مي يابم كه اين جماعت همدرد ‘ به دل تسلايي بازماندگان ‘ ميگويند به رضاي خدا راضي باشيد و اين رضايت از كسان درگذشته خواستن ‘ گويا رسمي است ميان مردم زاهدان .
محمد علي نورزايي فر ‘ راننده كاميون پخش شركت پخش البرز زاهدان ‘ شب را به بيداري بربالين همسرش گذرانده است . چه سخت است زايش و زندگي بخشيدن . چه سخت است زندگي را به نسلي نو واگذاشتن و رفتن . ساعت 3 صبح ‘ كاميون نورزايي فر روشن ميشود . بايد رفت . ساعت 6 صبح نشده كه نورزايي فر ‘ از بيم / خستگي ديشب ‘ پشت فرمان ‘ لحظه اي به خواب ميرود . كاميون ‘ با پلي برخورد مي كند و واژگون ميشود و نورزايي فر ميميرد و هم عباس نجاري كارگر پخش كه با اوست ‘ ميميرد و آن ديگري كه كارمند بهداري سراوان است و از سر اتفاق و بخت نگون ‘ همراهشان شده ‘ ميميرد . هرسه تايشان باهم . هيچ صدايي نيست . سكوت و وهم بيابان . هيچ صدايي نيست . همه مرده اند .
به زمزمه / وهم ‘ ميگويند و ميگذرند . راضي باشيد ... راضي باشيد... باد ديوانه ‘ خاك را به حلقمان ميكند . چشمهايم شده است كاسه خون . دلتنگم . بايد رفت . بايد رفت . تمام شد .
***
كاركردن با عزيزالله عبدي رئيس حسابداري منطقه دو ‘ دل شير ميخواست . قلبي سفيد داشت و زباني سخت ‘ تند ‘ بي پروا و گفتن ندارد كه بي سياست ‘ در گفتن آنچه حق مي پنداشت . سخت ‘ اهل كار بود . آنقدر كه ديگر توش و تابي نميماند برايش . سه تا دفتر داشت ‘ هركدام ‘ از اينجا تا الي همان جلوي در ! شبيه اين دفاتر ثبت ازدواج و طلاق كه وقتي بازشان ميكرد ‘ تمام ميز را مي گرفت و از يك طرف ميز آويزان ميشد ! با كامپيوتر و امثال اين وسائل لهو و لعب روشنفكري ! ميانه خوبي نداشت و با همان سه تادفتر ‘ مو از ماست ميكشيد . لاي اين دفتر ها را كه باز مي كرد ‘ مو به تن رئيس شعبه ها ‘ راست مي شد و همه ‘ ماستها را كيسه ميكردند ! شعبه اي نبود كه بتواند سر عبدي كلاه بگذارد . چك مشتري را يك هفته ديرتر بگيري و عبدي خبر نشود ؟ بچه اي بجان خودم ! با عبدي از اين خبر ها نيست . با هم در شيراز بوديم . او كارش را ميكرد و ما هم البته ‘ فكرميكرديم كه داريم كار ميكنيم . ساعت حدود 11 شب بود . يك وقت ديديم كه افتاد و غش كرد . رسانديمش به بيمارستان . آرام بخش و خواب آور و... گفتند كه بايد شبي بماند و استراحت كند . دكتر ميگفت آخرچه كردي باخودت مومن ؟ حدي دارد آخر كاركردن ! كار دنيا كه تمامي ندارد . از اتاقش كه بيرون مي آمدم ‘ وسط خواب و بيداري و نشئه آمپول ها ‘ گفت : فردا اگر آمدي ‘ آن دفتر اسناد معوق مركز را ... و خوابش برد .
سياه بين و بي باور بود . زود ميرنجيد . بسيار تميز بود و به نهايت ‘ بي نهايت وسواسي . ميگفتند در سالهاي جنگ ‘ يكبار باگروهي به كرمانشاه ميروند . آنجا ‘ ساعت 8 شب ‘ هواكه رو به تاريكي ميرفت ‘ همه جا ظلمات بود و پرنده پر نميزد . چراغ ها را خاموش ميكردند به ترس از حمله هواپيماهاي برادران مزدور عراقي! اما اينها كه غريب بوده اند و بيخبر ‘ تا 11 شب در شعبه مانده اند و مدير شعبه هم ‘ يا به تعارف ‘ يا از سر خوش جنسي ! هيچ نگفته است . از شعبه كه در مي آيند ‘ گرسنه و تشنه ‘ به هواي پيدا كردن لقمه اي شام ‘ شهر اموات را مي گردند و آخرالامر ‘ پستو / دكاني را باز مي بينند . جگركي . عبدي خوشش نمي آيد . اما از ناچاري و به هواي دوستان ‘ هيچ نميگويد . دكاندار ‘ چند سيخ جگر را كز ميدهد و با تكه ناني بيات ‘ جلوشان ميگذارد . عبدي ‘ سيخ جگر را بر ميدارد و نارضا ‘ نگاه ميكند . دلش اما ‘ به خوردن راضي نميشود . مي گذاردش زمين . دم و ساعتي ميگذرد . گرسنگي فشار مي آورد . عبدي باز سيخ جگر را برميدارد و خريدارانه نگاه ميكند ... احتياج ‘ ميگويند كه مادر اختراع است . عاقبت راهي ميجويد . سيخ جگر را برميدارد و جلوي دستشويي گوشه دكانك مي رود و سيخ را زير شير آب مي گيرد و حسابي تميزش ميكند . بعد سرجايش بر ميگردد و حالا دل به دريا ميزند و شروع ميكند به خوردن . لوطي دكاندار را اما ‘ گويا كه هيچ خوش نيامده است از اين جسارت . سبيل ميجود و چشم ميدراند . ريگ زير دندان شده است اين فضولي . افت داشته است برايش . آخرش هم ‘ تاب نمي آورد پالاوان جگركي . داش مشدي وار و شاكي ‘ جلوي چهارپايه عبدي مي ايستد و چشم در چشمش ميدوزد و ميگويد :
كره ‘ او نانگه نميخواي كه بشورم برات ؟ بگو روله . تعارف نكن هيچ . اصلا بفرما چاي . هي هي ! سره خور رودار !
زماني ‘ فرستادندش كه مدير شعبه گرگان بشود . فرستادنش به غايت غلط بود . كسي نگفت كه دارند ظلم ميكنند در حقش . كسي نگفت كه اين مرد ‘ بي پيرايه تر از اين حرفهاست . فقط از هول حليم ‘ از شوق سكونت در جايي نزديك به شهرش بابل ‘ توي ديگ افتاد و پذيرفت . هيچ گمان نكرد كه با آن اوضاع و آن انجمن بازي و شورا بازي ‘ چه خواهد كرد . چندي نگذشت كه رندان مارخورده و افعي شده مقيم شعبه ‘ چپقش را چاق كردند . رفيق بد و ذغال خوب ‘ دست بدست هم دادند . خروس بي محل را ميگويند فقط بدرد لاي پلو مي خورد . زبانش كار دستش داد اساسي . به يك حرف بيراه ‘ بي هيچ ارس و پرسي ‘ به ميهماني آقايان رفت و مدتي پاگير ماند . بعد از آن ‘ ديگر نتوانست در گرگان ماندني شود . برگشت به تهران و باز هم رفت سركار حسابداري منطقه و نشست كنار دست عباس اقتصادي و حسن حقشناس و آن سه تا دفتر كهنه ازدواج و طلاقش را بازكرد و شروع كرد به تسمه از گرده خلافكار هاي هاي بينوا كشيدن ! روز از نو و روزي از نو
در زندگي ‘ متر و معيار وسنگ ترازوي غريب خودش را داشت . اما هرچه بود ‘ مرد كار بود . بيكار نميتوانست بماند . پس تا ميتوانستند ‘ كاراز گرده اش كشيدند و استفاده اش را بردند . زماني كه هيچ كس از پس شرق تهران برنمي آمد و همه كنار ايستاده بودند و نظاره ميكردند كه چه كسي قرار است با سر زمين بخورد ‘ پذيرفت كه مدير شرق تهران شود . هيچكس رحمش نيامد . هيچكس نگفت كه اين مرد ‘ حسابدار خوبي است . خرابش نكنيم و بگذاريم حسابدار خوبي باقي بماند . بعد كه تشت از سربام افتاد ‘ همه كنار كشيدند و آن بازي تاريخي كي بود ‘ كي بود ‘ تكرار شد . عبدي تنها ماند و انگشت نما . با خوي و منشي كه داشت ‘ بسيار فرياد كشيد . نشنيدند يا به كرگوشي ‘ گذشتند و گذاشتند كه موج نكبت ‘ او را با خود ببرد . آنقدر رهايش كردند كه اين مرد كه همه ‘ سرخي زبان بود و هيچ بجز زبان نبود ‘ نا اميد و ساكت و مغموم ‘ سال و ماهي چند ‘ تكيده و بيچاره ‘ صندلي گذاشت و با دو مغضوب مصلحتي ديگر ‘ در راهروي اموراداري شركت ‘ جلوي در ‘ گنگ و بي حال ‘ مي نشستند و چاي ميخوردند . گويي كه ديگر دوغ و دوشاب براي اين حسابدار بي قرار ‘ كه هرگز آرام نميگرفت ‘ يكي شد . چون من مردم ‘ جهان چه حادث ‘ چه قديم . هر از گاهي اما ‘ فيلش ياد هندوستان ميكرد كه آب رفته را شايد به جوي باز آورد و دست بدامان مديري مي شد ‘ به داد خواهي . روزي ‘ پس از شركت در جلسه اي كه در آن به عادت مالوف ‘ بسيار فرياد كشيده و انصاف خواسته بود ‘ بي هيچ نتيجه اي ‘ به قهر و اعتراض ‘ از جلسه بيرون زد و خواست كه خود را به هواي بيرون شركت برساند ‘ به تمناي نفسي آزاد كشيدن . همان جا جلوي در ‘ نزديك تالار ‘ بوق موتوري و قيژ ترمزي ‘ صداي ضربه اي وفريادي و ... تمام . موتورسوار ‘ فرار كرد . عبدي ‘ مچاله و لت و پار و خونين ‘ ضربه مغزي شد و مرد . تمام شد .
متحيرم . آيا آن كس كه حكايت به سر انگشت تدبير او ميگشت و هم او بود كه اختيار دار و اداره كننده ماجرا بود و هم او ‘ وقتي هوا را پس ديد و سنبه را پر زور ‘ جا خالي كرد و گذاشت كه از منجنيق فلك ‘ سنگ فتنه بر سر عزيزالله عبدي ببارد ‘ هم الان توي دوبي ‘ شبها راحت ميخوابد ؟ خواب عبدي را هيچ وقت نميبيند يعني ؟ يعني كه اين عبدي ‘ هيچ وقت توي خواب ‘ سرش فرياد نمي كشد ؟ يعني نمي پرد از خواب در حالي كه عرق كرده و نفس نفس ميزند ‘ جوري كه توي اين فيلمهاي هندي نشان ميدهند و آخرش ‘ وجدانشان ازخواب بيدار ميشود و متنبه ميشوند و از آن به بعد ‘ به راه راست هدايت مي شوند و ميشوند از جمله مردان خدا و اولياالله و اوتاد و ميروند ابوالعلاي معري و مادر ترزا و مهاتما گاندي و آلبرت شوايتزر را ميگذارند توي جيبشان ؟ يعني حرف بيربط ميزنند اين هندي ها ؟ يعني حالا كه آنجا تاجر شده است و دم و دستگاهي به هم زده و با اين شيخ ‘ ميخ هاي فجيره و ابوظبي و چه ميدانم ‘ ابو قداره و كجا و كجا ... حشر و نشر دارد ‘ شبها ‘ راحت و آسوده آب و آشش را ميخورد و سرش را آرام ميگذارد زمين ؟ حالا جوابي كه فرداي يكصد و بيست هزارسال بايد بدهد ‘ پيشكش . فردا سيخي چند ...
و اذا الموؤدة سئلت . بای ذنب قتلت؟...
***
يقين علي طهماسبي كارمند تداركات دفتر منطقه دو ‘ مظلوم و بي آزار بود . مهربان و مشكل حل كن . از آنها كه هميشه كنار مي مانند و فراموش مي شوند . پرسپوليسي بود يا استقلالي ‘ يادم نيست . كي يادش مي ماند كه آدمهايي كه دستشان به هيچ جا بند نيست ‘ از قيمه خوششان مي آيد يا از قرمه سبزي ؟ حالا اگر مدير عاملي ‘ معاوني ‘ مدير كلي بود كه بشود ازش يك چيزي كيسه كشيد و كف رفت ‘ خوب حرفي بود براي خودش . اما اين طهماسبي ‘ نه وزير بود ‘ نه وكيل . فقط وقتي بيادش مي افتادي كه نباشد و با نبودنش ‘ كارت گير كند و به خنس بيفتي و او را بخواهي كه كارت را راه بياندازد . هميشه ميديدي يك چيزي را دست گرفته و دارد توي پله ها بالا و پايين ميبرد .
ميگويم : چيه اين ‘ آقاي طهماسبي ؟
مي گويد : صفحه كلاچ براي خاور آقاي فرخ نيا . ميبرم بدهم به پيك كه ببرد يزد .
زن و بچه دوست بود . آرزوي بزرگش آن بود كه بتواند يك كاري بكند كه خانواده اش راحت تر زندگي كنند . توي يك خانه ارث و ميراثي قديمي درب و داغان ‘ توي خيابان استالين روبروي در سفارت زندگي ميكرد . همه هم و غمش آن بود كه زندگي سخت توي اين خانه را يك جوري ‘ جور هايي ‘ آسان تر و قابل تحمل تر كند . غصه خور بود . اما ظاهر آرامي داشت . تا نميشناختيش ‘ باور نميكردي كه اهل درد باشد . با همه درد دل هايش اما ‘ اهل درد دل شنيدن بود . اين اواخر ‘ يك ماشين مشتي ممدلي نميدانم مدل عهد شاه وزوزك خريده بود . به گمانم گاهي مسافر كشي هم ميكرد با همين ماشين . عالم كارمندي است ديگر ‘ چه بايد كرد . دهم برج كه رد بشود ‘ كارمند جماعت ‘ راه نفسش عوض ميشود . بايد يك جوري آدم صورتش را با سيلي سرخ نگهدارد . يك روز توي همين ماشين ‘ سر چهارراه امير اكرم ‘ پشت چراغ قرمز قلبش درد گرفت . سرش را گذاشت روي فرمان . چراغ كه سبز شد ‘ راننده پشتي شروع كرد به بوق زدن . وقتي ديد كه ماشين جلويي حركت نميكند ‘ جوش آورد . پياده شد كه خشتك اين هالو پشمالو را سرش بكشد و شوفري يادش بدهد . در ماشين را كه باز كرد ‘ هنوز نگفته بود اوهوي ميرزا قشم شم ‘ خوابي يا بيدار ‘ كه حرف توي دهنش ماسيد . طهماسبي ‘ يله شد و نصف تنه اش از ماشين بيرون ماند . جماعت جمع شدند و بردندش بيمارستان مدائن همان نزديك . اما گفتند قبل ازاينكه به بيمارستان برسانندش‘ تمام كرده بود . تمام شد .
***
كيخسرو عزب دفتري را يكبار بيشتر نديدم . تا آمديم وقت كنيم و همديگر را بشناسيم ‘ دير شد و ديدار به قيامت افتاد . ارتباطمان ‘ بيشتر تلفني بود و نامه اي . اوائل ‘ زبانش را حالي نميشدم . گمان مي كردم كه كمي تا قسمتي گير دارد يا ميخواهد كه سر كارم بگذارد و سياهم كند . زمان ‘ به من فرصت داد كه دريابم آن كه گير داشته است ‘ چه كسي بوده و آن كه خالص است ‘ كيست .
«براي ويزيت دكتر هاي هندي كه اكثرا درخانه بهداشت روستا ها مشغول كاربودند ‘ چون كل طول جاده ‘ ماشين رو نبود ‘ ناگزير بودم براي رسيدن به آنجا ‘ از الاغ استفاده كنم و چون الاغ ها معمولا زين نداشتند ‘ بعد از پياده شدن از آنها ‘ نمي توانستم راه بروم چون قسمت هايي از بدنم كه با بدن الاغ در تماس بود ‘ تاول ميزد و من ‘ مدت يك هفته به درمان آن ميپرداختم . ماهي يكبار ‘ بايد به آن خانه بهداشت كه در يكي از روستا هاي شهرنقده بود ‘ سر ميزدم و يكبار نشد كه من براي رهايي از اين درد ‘ آنجا را ويزيت نكرده باشم . حال كه ترا مشاهده ميكنم ‘ ياد آن دوران مي افتم يا به عبارت ديگر ‘ تو ‘ آن زمان را براي من تداعي ميكني . نحوه كار و تلاش تو ‘ آيينه تمام نماي جواني من است ...»
اين ‘ بخشي ازنامه اي است كه كيخسرو عزب دفتري ‘ در16/7/86 به يكي ازهمكارانش نوشت . ميخواست تشويقش كند كه درشركت بماند و همكاريش را ادامه دهد .
«... در سال 1355 بعد از 4 سال خدمت در معدن مس سرچشمه ‘ استعفا نموده و دومين شغل خود را كه ويزيتوري علمي دارويي شركت مرك در اروميه بود انتخاب كردم ... فقط 9 ماه ويزيتور بودم . كارم را بقدري جدي گرفته بودم كه بعد از 9 ماه ارتقاء شغلي پيدا كردم و مدير منطقه شدم ... روز 12/9/84 ... دكتر رئيسيان و دكتر مصطفوي ‘ دوستان قديمي ‘ به ارمغان دارو دعوتم كردند . فرداي همان روز ‘ با حقوقي معادل يك سوم درآمد قبلي ‘ به همكاري ارمغان دارو نايل شدم . شايد براي تو ‘ اين عمل مضحك باشد ولي من اين كار را كردم و اكنون 22 ماه است كه با ارمغان دارو همكاري دارم ... از تو ميخواهم به بهانه درآمد بيشتر ‘ پشت پا به سابقه پرتلاش و صادقانه خودت نزني ... اكنون ‘ شركت ارمغان دارو كه ما سازندگان آن هستيم ‘ به ما نياز دارد . مثل نهالي كه تخم آن را ما نشا كرده ايم و حق ماست كه از ميوه آن نيز استفاده نماييم ... نبايد پل هاي پشت سرمان را خراب كنيم ...ميخواستم برايت اين جند سطر رابنويسم چرا كه ترادوست دارم .»
كيخسرو عزبدفتري ‘ با مشكل قلبي كه داشت ‘ براي جراحي كيسه صفرا در تبريز در بيمارستان بستري شد و روز 1/9/86 هنگام عمل درگذشت . تمام شد . حالا ديگر اميررضاي 4 ساله تنهاست .
***
حاج آقا تاكسي ؟
از فرود گاه مهرآباد آمده ام بيرون . جلوي در خروجي ‘ يكي از راننده هاي تاكسي ‘ بي هوا آمده است به طرفم و گفته است : حاج آقا تاكسي ؟ به اطرافم نگاه ميكنم . بامن بود ؟ به من گفت حاج آقا ؟ حاجي نيستم من آخر . چرا اين به من مي گويد حاج آقا ؟ قبض را ميدهم دست راننده و سوار مي شوم ... صدبار اين بنده خدا گفت رعايت كن . آن شكمت شده است مثل طبل . خودت شده اي مثل خمره . آخرش سكته دوم را مي زني و كار دست خودت ميدهي ! رعايت كن آخر .
نبينم تو فكري حاجي ؟ راننده ويراژ مي دهد و مي خندد . سرتكان ميدهم و لب و لوچه ام را كج ميكنم كه يعني مثلا حرفش خنده دار بوده و خنديده ام . چه بايد بگويم ؟
... چه خبرت است مگر؟ از سال قحطي كه نيامده اي دور از جان . ورزشي ‘ حركتي آخر ... جوان است اين پسر . امسال ‘ سال كنكورش است . بلايي سرت بيايد ‘ زابراه ميشود و سرگردان مي ماند . نگران شده . ديروز ميگفت پدرم كه هر روز دستش را روي قلبش ميگذارد و ميگويد درد دارم ‘ خوب چرا وزن كم نميكند .
حالا اصلا اين چرا به من گفت حاج آقا ؟ گيرم كه چاق شده باشم . كه چي ؟ خوب آدميزاد سنش كه بالا برود ‘ يك كمي چربي هم دور شكمش جمع ميشود . آن را هم ‘ همين هفته با هادي بهاري ميرويم سوناي نخل سبز توي سعادت آباد . همه كه سيلوستر استالونه نميشوند كه .
جلوي آينه ‘ به خودم خيره شده ام . اين منم ؟ دستم را ميكشم پاي چشمم و از گوشه چشم ‘ به پيرمرد توي آينه نگاه ميكنم . اين غريبه ‘ با آن سرطاس و موهاي ريش ريش سفيد و پوست چروكيده زير گردن كه اينجور تلخ و ترش نگاهم ميكند ‘ منم ؟
روزگاري گذشته است برمن ‘ تلخ . زهر هجري چشيده ام كه مپرس . محصل دبيرستان بودم كه اول بار‘ مزه كاركردن را چشيدم . كارگر نقشه برداري . مير نقشه برداري را با يك جفت چكمه ‘ دادند دست من بچه محصل لوس نازنازي و پشت وانت‘ فرستادندم توي كوه و كتل هاي بوئين زهرا و چوبيندر كه آفتابش جزغاله ميكرد و شن / بادش ‘ پوست را ميتركاند . طعنه و توسري و روزي يازده تومان مزد . دويست و هفتادوپنج تومان حقوق ماه اول را كه گرفتم ‘ هفت تومانش را دادم و آن پيراهن آستين كوتاه آبي راه راه را خريدم و بردم خانه . پدر به خوشدلي خنديد . معرفتش را داري يك چلوكباب مهمان كني همه را ؟ ... طعم چلوكباب اقبالي خوش بود . همان فردايش بود كه توي آموزشگاه رانندگي شادفر ثبت نام كردم . پول داشتن ‘ چه طعم غريبي داشت براي پسركي كه تا بحال ‘ ماهي يكبار ‘ پول سينما را از مادر گرفته بود و توي سالن پينگ پونگ مدرسه ‘ نگاه سوخته اش هميشه به دست واهيك اوهانيان بود كه كيف پولش را درمي آورد و با همايون ايزدي پسر رضاتكزاسي رئيس اداره آموزش و پرورش ‘ پينگ پونگ تيغي ميزد و گاهي كه عمدا به او ميباخت تا حالي داده باشد ‘ 20 توماني هاي تا نخورده شق و رق را از توي كيف درمي آورد كه تاوان باخت را بدهد مثلا .
سالهايي كه بايد درس ميخواندم تا به قول پدر ‘ آدمي بشوم براي خودم ‘ به سوداي تاتر و ادبيات گذشت . از كتابخانه عمومي شروع شد . بعدش رسيد به خانه فرهنگ و درسهاي رضا محمدي و نوشتن و كاركردن نمايشهاي آماتوري و رفاقت با حسن صاحبي و اردشير . فكر ميكردم دم و ساعتي است كه بروم در اعماق اجتماع و شاهكاري خلق كنم بالاتر از باغ آلبالو و مرغ دريايي . گمان داشتم كه چهره هاي سيمون ماشار و دشمن مردم را از نو خواهم آفريد . عشق نصيريان و انتظامي و فني زاده و قيصر و رگبار و گاو و آرامش در حضور ديگران ‘ گرفتارم كرد . درسخوان كه نشدم هيچ . به گمانم كه آدم هم نشدم . تا هنوز هم . پدر مي گفت : آخر اين ‘ نوه آشيخ ولي الله مجتهد رحمت آبادي است . بايد بروم بگويم هنرپيشه شده ؟ فيلم بازي ميكند؟ آبي رابي و دختر لر و شب نشيني در جهنم ؟ از من هم اصرار بود كه مي خواهم بروم به دانشكده هنر هاي دراماتيك . سرآخر ‘ پدر بود كه حرف آخرش را به مادر زد . اگر ميخواهد بچه اين خانه باشد ‘ دراماتيك ‘ بي دراماتيك . تاتر دراماتيك هم دلش اگر مي خواهد ‘ خوب به سلامت . اين جا اما ‘ جايش نيست .
بايد ميرفتم ؟ نرفتم و در حسرت نرفتن ماندم . به راستي اگر الان بود ‘ چه ميكردم ؟ ديگر زياد مهم نبود كه چه بشوم يا نشوم . فقط از سر اتفاق بود كه شدم دانشجوي حسابداري . ميتوانست مثلا بازرگاني باشد ‘ يا مديريت دولتي يا چه ميدانم انستيتوي تكنولوژي يا علوم ارتباطات اجتماعي يا بانكداري يا هرچيز ديگر . ادبيات دراماتيك كه نبود ‘ هرچيزي ميتوانست باشد . چه فرقي مي كرد . پدر ميخواست بچه هايش دانشگاه بروند تا مثل خودش كه زخم خورده اصلاحات ارضي بود ‘ يك لا قبا نشوند . رفتند . هر سه تايشان . حالا ديگر چه اهميتي داشت كه يك استانيسلاوسكي يا سرلارنس اوليويه يا سرگي باندراچوك يا برتولت برشت يا ديگر دست كم كم ‘ يك گوهر مراد و اكبر رادي و مصطفي اسكويي ... ! حيف بشود و ازدست برود ؟ خدا بيامرزد پدررا ‘ به سبك و سياق خودش ‘ ميخواست كه ما عاقبت به خير شويم . اما هرچه كرد ‘ اين كرم / آرزوي نوشتن ‘ ماند كه ماند . تقصير خود خدابيامرزش بود ديگر . آن روز ‘ كلاس دوم ابتدايي ‘ كه دستم را گرفت و برد ميدان شهرداري از كتابفروشي طاعتي كتاب رابينسون كروزو و قصه هاي خوب براي بچه هاي خوب را خريد و بدستم داد ‘ يا روزي كه كلاس سوم را تمام كردم و اجازه داد كه بروم از سر قرق كارگزار ‘ فروشگاه رضا راسخ ‘ سه تفنگدار و ده مرد رشيد و ژوزف بالسامو و كنت مونت كريستو و پاردايانها را كرايه كنم به شبي يك قران ‘ بايد ميدانست كه اين حكايت همان جا تمام نخواهد شد . بايد فكر دراماتيكش را هم ميكرد . شتر سواري كه دولا دولا نميشود .
دانشجو بودن خرج داشت . كفش ولباس و كرايه اتاق و بقيه زليم زيمبو ها . پدر با حقوق 950 توماني اش ‘ تاكي بايد كه جوركش من ميشد ؟ باز از سر اتفاق بود كه پايم به شركتي باز شد كه بعد ها اسمش شد پخش البرز . آنجا در اداره مديا ‘ شدم ويزيتور تبليغات ‘ كارمند آقاي محمد رضا نقشي و آقاي سيروس نصيري . صبح به صبح ‘ كيف را دست ميگرفتم با كلي فيلم و زينك و آرت ورك و راه مي افتادم بطرف كيهان و اطلاعات و موسسه تبليغاتي كاسپين . از همان شروع ‘ كاركردن برايم شد يك جور دلمشغولي و تسكين و دانسته و ندانسته ‘ غرق كار شدم . سر ماه ‘ وقتي ششصد تومان حقوقم را دادند ‘ ديدم آنقدر پولدارم كه نميدانم چطور خرجش كنم ! سه ماه نگذشت كه پولم از پارو بالا رفت . آنقدركه از شدت پولدار بودن ‘ دوربين فيلم برداري Elmo-108 خريدم به عشق كارگردان شدن !
احمد امانی سید آبادی ، دوست ، پیشوا و مراد من بود . بچه سید آباد فومن که پدر کشاورزش از رماتیسم ناشی ازکار برنجزار ، زمین گیر بود و خودش هم شده بود دانشجوی ادبیات دانشگاه تهران و میخواست همانجا توي دانشكده انقلاب کند ! من خرده بورژوای سوسول هم ، بسیار دوست ميداشتم که مثل او باشم و نمیشد . زور که نبود . هرکاری میکردم ‘ نمیتوانستم به اندازه کافی رادیکال باشم ! هيچ از اين اما نگذشته بود كه گفتند فقط دو ساعت تشريف بياوريد . چند تا سوء تفاهم جزئي است . رفتم / بردندم كه دوساعته برگردم ‘ دوسالي ماندم . هم در این دوسال بود اما ‘ كه تفسیر نوینی از رفاقت را از آنان كه نزدیک ترین رفیقان شان ميپنداشتم ‘ آموختم . و چقدر بعد ها ، آن تفسیر ‘ تکرار شد . آنقدرکه دیگر عادی شد . آنقدر که دیگر استثنا نبود . كه قاعده و رسم دنیا همان بود ... و هست . بعد از آن دو سال ‘ يك سال عمرم ‘ باز به سياحت اين دفتر و آن ساختمان گذشت تا بگويندم كه راه را خواهند بست و بگويم شان كه باري ‘ آنچه مي خواهند ‘ از من نمي آيد ... سرباز صفر شدن در تربت حيدريه و مشهد ‘ خوش بود . اما من سرهنگ جعفري را كه توي اتاق فرمانده گردان 147 همراه با ستوان سامير فرمانده گروهان و سروان گل محمدي رئيس ركن دو ‘ سه نفري با هم ‘ به سرم ريختند و تا ميخوردم مشت و مالم دادند و بعد ‘ شل و پل و زخم و زيل ‘ دو هفته اي به زندان دژبانم انداختند ‘ هيچ ‘ هيچ نبخشيدم . با نوشتن همين خط ‘حالا اما ‘ حلالشان مي كنم . گذشته است ديگر ... روز سيزدهم دي ماه 57 بعد از آن قتل عام مشهد ‘ من و يوسف زارع ديديم كه سنبه پرزور است و اين توبميري ‘ از آن تو بميري ها نيست . بمانيم و كل كل كنيم ‘ اساسي ترتيب مان را ميدهند و بي تعارف ميكشندمان . پس با دوز و كلك و شامورتي بازي هاي پيچ در پيچ ‘ مرخصي جور كرديم و زديم به چاك جاده . يك هفته اي در خانه دكتر جليل لطيفي يقين كه او هم سرباز صفر بود ‘ خودمان را مهمان كرديم و تلپ شديم و بعد ‘ در تهران بود كه با هم خداحافظي كرديم و هر كداممان از يكطرف ‘ زديم به درياي زندگي . يك سال ديگر ‘ سي سال ميشود كه يوسف و جليل را نديده ام .
روز سوم خرداد 58 به معرفي محمد آقاي سيف الديني بنادكوكي ‘ همكلاسي موسسه عالي حسابداري ‘ در فيروز استخدام شدم . روز اول ‘ بردندم پيش جواني كه بعدا فهميدم او هم فقط چند روزي / هفته اي است كه استخدام شده . رئيس حسابداري شعب ‘ امير متين زاده خليلي . گمان دارم كه از همان اولين ساعتها شايد ‘ به صرافت افتاديم كه گروه خونمان به هم مي خورد . يا شايد / حتما ‘ او بود كه با رفتارش مرا رساند به اينكه به اين گمان / يقين برسم .
شدم كنترلر تنخواه گردان . حواسم اما جمع كار نبود . سند هارا ميگرفتم و ميگذاشتم توي كشو و درش را قفل ميكردم . دلم با خيابان بود . خيابان شلوغ بود . بين كار و شلوغي خيابان سرگردان بودم . عذاب وجدان . سرگشتگي . چه بايد بكنم ؟ آن بيرون انقلاب شده و من اينجا نشسته ام ‘ بخيه به آبدوغ ميزنم كه چه بشود ؟ واخورده و حيرت زده . اين چه پولي است كه من مي خواهم بگيرم ؟ يك ماهي گذشت و سند ها همچنان توي كشوي ميز بود . متين زاده ‘ ميديد و فقط نگاهم ميكرد . هيچ نميگفت . بعد از يك ماه عذاب و كش و واكش با خود ‘ طاقت نياوردم . پيشش نشستم و گفتم كه حرف دارم . خنديد . گفتم . همه چيز را . اين كه كجا ها بوده ام . اين كه چه حالي دارم . اينكه مانده ام كه چه بايد بكنم ... آخرش خنديد و گفت خوب ؟! گفتم يعني چه ؟ گفت يعني اين تويي كه بايد تصميمت را بگيري . با خودت بايد تصميم بگيري . با دلت . سهم تو كجاست ؟ كجا را ميخواهي آباد كني ؟ جايت كجاست بالاخره ؟ توي خيابان يا اينجا ؟ ميخواهي كاركني يا حرف بزني ؟ آنجا كه باشي چه ميكني و اينجا ‘ چه ميتواني ؟ چقدر به اين حرفهايي كه توي خيابان ميزنند معتقدي ؟ چقدر پاي اين حرفها مي ايستي ؟ تاكجا ؟ آخرش ؟ پاي آخرش هم هستي ؟ بالاخره هدفت چيست تو ...؟ جوابش با خودت است . با دلت حرف بزن ...
سند هاي توي كشو ‘ ظرف سه روز رسيدگي شدند . آنقدر درگير كار و قولي كه به امير داده بودم شدم كه نفهميدم چطور گذشت . من ‘ آن روز با كمك امير متين زاده ‘ انتخاب كردم كه بگذارم خيابان راه خودش رابرود . خيابان ها هميشه راه خودشان را ميروند . كارها اما ‘ توي اتاق هاست كه سامان ميگيرند . از همان روز ‘ هميشه با اين سوال كلنجار رفته ام كه هدف چيست ؟ سرنوشت را ببين . ميگويند سيزيف ‘ آتش را ازخدايان المپ دزديد و براي مردم زميني ‘ به پيش كش آورد . خدايان ‘ محكومش كردند كه هرروز تخته سنگي را بدوش بگيرد و از كوه بالا برود . غروب دم كه به نوك قله مي رسد ‘ تخته سنگ از شانه اش مي افتد و مي غلتد و در دامنه كوه آرام ميگيرد . فردا اما ‘ اين سيزيف است كه به دامنه بازگشته است . روز از نو و روزي از نو . بيست و چند سالي هست كه توي اين كار ‘ روز آخر هر ماه ‘ تخته سنگ ‘ از سر شانه هايمان ميلغزد و فردايش ‘ مي بينيم كه اول راهيم . اين همان حكايت سيزيف نيست در دامنه و قله كوه ؟ حكايت راه هميشه ناتمام ما ؟
روزگاري گذشته است برمن ‘ تلخ . زهر هجري چشيده ام كه مپرس ... صدايم ميزنند . وقت رفتن است . تمام شد ديگر . تمام شد ... اما آخر تو ... پس تو كي ميخواهي به هدف برسي حسين ؟ كي ميخواهي جايزه به هدف رسيدن را بگيري

احمد بغض میکند . بحث تمام است . روز بعد یک ذره بین بزرگ میخرد و راه می افتد برای ویزیت . میخواهد شش صفحه برگه درخواست را با ذره بین پرکند ! یک چشمش پانزده درصد بینایی دارد و چشم دیگرش پنج درصد . خیلی ها پوزخند میزنند . یکی دو نفر دنبال شغلش هستند . شرکت نگران فروش داروست و چند بار قصه بازخرید کردنش مطرح میشود . احمد اما بی خیال است . میخندد و ویزیت میکند . چند نفری در شرکت زیر بالش را میگیرند . کریم آقایی و مصطفی فرهنگ فر مدیران شعبه ، مردانگی میکنند و با او راه می آیند . جاهد و عباس حیدریان ، یک جورهایی کمکش میکنند . داروخانه ها ، اولش قصه را جدی نمیگیرند . وقت ندارند برای اینجور ژيگول بازی ها . باید نسخه مشتری را جورکنند و لیست بیمه بنویسند و حساب چک و بانک و قسط و پرداخت را داشته باشند .